|
شعر......یادداشت
|
علفزاز
با موهای سبزٍ ژولیده در باد
کوه
با موهای قهوه ایِ یکدست
رودخانه
با گیره های سرخِ ماهی
بر موهاش
هیچکدام را ندیده
حق دارد نمی خواند
این پرنده ی کوچک
تهران کلاه بزرگی ست
که بر سر زمین گذاشته ایم
به سروش ٬سیامک ٬آرش و ماندنی
ما چند نفر
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است
ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم
درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم
ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم
و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در خیابان آزادی پنهان کردیم
و مشت هامان را در ایستگاه توپخانه پنهان کردیم...
باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست می گذارم
درد می کند
هرکجای روز که بنشینم
شب است
هرکجای خاک...
دلم نیامد بگویم !
این شعر
در همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی شد
سرریز کرده این پاییز .
برف با لکه های نارنجی
بهار با لکه های زرد
فصل ها می گریزند
و خورشید
که هی غروب می کند
خرداد را پر از خون کرده.
ما
سراسیمه فرار می کنیم
و کوچه های بن بست
که آن قدر زیبا بودند
این قدر ترسناکند
وقتی کلید را
در جیب هایم پیدا نمی کنم
نگرانِ هیچ چیز نیستم
وقتی پلیس
دست بر سینه ام می گذارد
یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام
نگرانِ هیچ چیز نیستم
مثل رودخانه ای خشک
که از سد عبور می کند
و هیچکس نمی داند
که می رود یا باز می گردد
دراز کشیده ام
زنم شعری از جنگ می خواند
همین مانده بود
تانک ها به تختخوابم بیایند
گلوله ها
خواب هایم را
سوراخ سوراخ
کرده اند
بر یکی از آنها چشم می گذاری
خیابانی می بینی
که برف پوستش را سفید کرده
کاش برف نمی آمد!
که مرز ملافه و خیابان پیدا بود
حالا
تانک ها
از خاکریز ملافه های تخت گذشته اند و
کم کم به خوابم وارد می شوند
: من بچه بودم
مادرم ظرف می شست
و پدر با سبیل سیاهش به خانه بر می گشت
بمب ها که می باریدند
هر سه بچه بودیم...
تصویرهای بعدی این خواب
خفه ات می کند
چشم هایت را ببند
لب بر این دریچه ی کوچک بگذار
و تنها نفس بکش
نفس بکش
نفس بکش
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش لعنتی!
نفس بکش !
نفس...!
دکتر سرش را تکان می دهد
پرستار سرش را تکان می دهد
دکتر عرقش را پاک می کند
و کوه های سبز
بر صفحه ی مانیتور
کویر می شوند
تیرهوایی بی خطر
تو
آسمان را کشتی !
روز به سختی از زیر در
از سوراخ کلیدها به درون آمد
اگر دست من بود
به خورشید مرخصی می دادم
به شب اضافه کار !
سیگاری روشن می کردم و
با دود
از هواکش کافه بیرون می رفتم...

دیروز کتاب "سطرها در تاریکی جا عوض می کنند"
در انتشارات مروارید منتشر شد...

تن دادن
و درد
که این بار پیش از زخم آمده بود
آنقدر در خانه ماند
که خواهرم شد
با چرک پرده ها
با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم
و تن دادیم
به تیک تاک عقربه هایی
که تکه تکه مان کردند
پس زندگی همین قدر بود ؟
انگشت اشاره ای به دوردست ؟
برفی که سال ها
بیاید و ننشیند ؟
و عمر
که هر شب از دری مخفی می آید
با چاقویی کند
...
ماه
شاهد این تاریکی ست
و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
حرفش را کامل می کند
و ماهی سیاه کوچولو
که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود
حالا در شقیقه هایم می چرخد
در من صدای تبر می آید.
آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج
وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند
رفتارتان چقدر شبیهم بود
در من فریادهای درختی ست
خسته از میوه های تکراری
من ماهی خسته از آبم
تن می دهم به تو
تور عروسی غمگین
تن می دهم
به علامت سوال بزرگی
که در دهانم گیر کرده است.
پس روزهایمان همین قدر بود؟
و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم.
ده شعر کوتاه

1
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای ؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی ؟!
2
دزدی در تاریکی
به تابلوی نقاشی خیره مانده است
3
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی
4
پرواز هم دیگر
رویای آن پرنده نبود
دانه دانه پرهایش را چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند
۵
دریای بزرگ دور
یا گودال کوچک آب
فرقی نمی کند
زلال که باشی
آسمان در توست
6
کلید
بر میز کافه جامانده است
مرد
مقابل خانه جیب هایش را می گردد
آینده
در گذشته جا مانده است
7
موسیقی عجیبی ست مرگ.
بلند می شوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که دیگر هیچکس تو را نمی بیند
۸
فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیاندیش
که در میانه ی میدان مین
به جستجوی شاخه گلی ست
9
زیر این آسمان ابری
به معنای نامش فکر می کند
گل آفتابگردان!
10
گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند...
بلند شو پسرم !
این قصه برای نخوابیدن است
از همين ديروز بود
كه هرچه آتش ديوانه شد
ديگر
آب، جوش نيامد.
پرتقالها
خورشيدهاي بيشماري شدند
كه صبح بر شاخه رسيدند
و ماهياني كه در آسمان شنا ميكردند
از دهانهي غاري كه ما به آن ماه ميگوييم
ميآمدند و ميرفتند
انگار
كسي قانونهاي جهان را عوض كرده بود.
من ترسيدم
و رازِ دوست داشتنت را
مثل جنازهاي كه هنوز گرم است
در خاك باغچه پنهان كردم
به دنبال تو
بر درها
دَر زدم
دريا باز كرد
اسبها چنان ميدويدند
كه يالِ موج و موجِ يال
شعر را به هم ميزد
برگشتم
و نقطهاي بيشتر برابرم نبود
آنقدر دور شده بودم
كه زمين
نقطهاي بيشتر نبود
فكر كن
در واگني باشي
كه از قطار جدا ميشود
و پايي را كه از ايستگاه برداشتهاي
بر خاكِ رُسِ كوير بگذاري
چه كلماتي داشت
اگر با دهانِ كفشهايت شعر ميگفتي!
من اما
بيشتر نگران عمر بودم
تا نگران آب
و نميدانستم عمر، بدون آب
از گلويم پايين نميرود
ميترسم
ميترسم از اين خواب
كه هر لحظه مرا دورتر ميبرد
و هرچه بيشتر شانههايم را تكان ميدهي
بيشتر خواب ساعتي را ميبينم
كه در گورستان زنگ ميزند
به باراني كه از پيراهنت ميگذرد
از پوستت ميگذرد
و از درون
تو را غرق ميكند
حالا
تو مرد خستهاي هستي
که کم کم بیشتر می شوی
در خيابانها ميدوي
و لااقل هميشه چند دست
براي گرفتنِ زخمهات كم داري
در بارانها ميدوي و
نميداني
خشم يك طپانچهي خيس
ديگر به هيچ دردي نميخورد.
آه، باروت نمكشيدهي من!
پرندگان به آسمان رفتهاند
و خورشيد
از هيزم پرندگان روشن است
اينگونهاست كه تنها ميشوم
و تو را چون مِیداني از مينهاي خنثي نشده
بغل ميكنم
حالا
ميتوانيد يك دقيقه سكوت كنيد!
.
.
.
.
ميتوانيد
سنگي بر اين شعر بگذاريد
نامي بر آن ننويس!
مردي
با اين همه گلوله در سينه
گريخته است